غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
388
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
حسنك جواب داد كه بنده منكر كرامات اوليا نيستم اما مناسب نمىنمايد كه شما بحرب كسى رويد كه در غيب سكه بنام او ميزنند و سلطان از حقيقت اين سخن پرسيده حسنك تنگجات مذكوره را بوى نمود و سلطان محمود را نظر بر سكهء ابو على افتاده منفعل گشت و مآل حال امير حسنك در اثناء ذكر سلطان مسعود مذكور خواهد شد لاجرم درين مقام عنان بيان بصوب ذكر شمهء از احوال بعضى از فضلاء شعرا كه معاصر آن پادشاه سعادت انتما بودند انعطاف يافته سمت تحرير مىيابد كه از جملهء اكابر زمان سلطان سلطان محمود يكى يمينى است كه تاريخ يمينى در ذكر آثار آل سبكتكين از مؤلفات اوست و آن كتاب را ابو الشرف ناصر بن ظفر بن سعد المنشى الجربادقانى ترجمه نموده و حالا آن ترجمه در ميان مردم اشتهار دارد و ديگرى از افاضل آن زمان عنصريست و او مقدم شعراء عصر خود بوده و او پيوسته در مدح سلطان محمود قصايد و قطعات نظم مينمود و اين قطعه از آن جمله است كه قطعه تو آن شاهى كه اندر شرق و در غرب * جهود و گبر و ترسا و مسلمان همىگويند در تسبيح و تهليل * كه يا رب عاقبت محمود گردان گويند كه عنصرى را مثنويات در مدح سلطان محمود بسيار بوده است و از جملهء كتبى كه بنام سلطان محمود تمام كرده يكى كتاب وامق و عذراست و حالا از آن اثرى پيدا نيست و ديگرى از شعرا كه در سلك مداحان سلطان محمود منتظم بود عسجدى است و عسجدى در اصل از مرو است و در وقت فتح سومنات قصيدهء در مدح سلطان حميدهصفات گفته كه مطلعش اينست مطلع تا شاه خورده بين سفر سومنات كرد * كردار خويش را علم معجزات كرد و ديگرى از شعراء زمان سلطان محمود فرخى است از فواضل انعامات سلطان مال فراوان جمع آورده عزيمت سمرقند نمود و چون نزديك بدان بلده رسيد قطّاع الطريق سر راه بر وى گرفته هرچه داشت غارتيدند و او بسمرقند درآمده خود را بر كسى ظاهر نساخت و بعد از روزىچند اين قطعه گفته علم مراجعت برافراخت قطعه همه نعيم سمرقند سربسر ديدم * نظاره كردم در باغ و راغ و وادى و دشت چو بود كيسه و جيب من از درم خالى * دلم ز صحن امل فرش خرمى بنوشت بسى ز اهل هنر بارها بهرشهرى * شنيده بودم كوثر يكست و جنت هشت هزار كوثر ديدم هزار جنت بيش * ولى چه سود چو لب تشنه باز خواهم گشت چو ديده نعمت بيند به كف درم نبود * چو سر بريده بود در ميان زرين طشت و از جمله شعراء زمان سلطان محمود ديگرى فردوسى بود و هو ابو القاسم حسن بن على الطوسى حكايت مشهور است و در كتب فضلا مسطور كه فردوسى در اوايل حال بدهقنت اشتغال مينمود نوبتى بر وى تعدى رفته به قصد تظلم روى بغزنين كه دار الملك سلطان محمود بود آورد و چون به ظاهر آن بلده رسيد در باغى سه كس ديد كه با يكديگر نشستهاند و بعشرت مشغولى دارند دانست كه از ملازمان آستان سلطاناند با خود گفت كه پيش ايشان روم و شمهاى از مهم خود بگويم شايد فايده بر آن مترتب شود چون به آن منزل كه عنصرى و عسجدى و فرخى نشسته بودند رسيد آن